|
بچه ها اين نقشه جغرافياست بچه ها اين قسمت اسمش آسياست شکل يک گربه در اينجا آشناست چشم اين گربه به دنبال شماست بچه ها اين گربه ايران ماست ايران ماست بچه ها اين سرزمين نازنين دشمن بسيار دارد در کمين داغ دارد هم به دل هم بر جبين بوده نامش از قديم ايران زمين يادگار پاک قوم آرياست بچه ها بچه ها از هر گروه و هر نژاد دست در دست هم بايد ستاد فارغ از هر زنده باد و مرده باد سر به راه مملکت بايد نهاد ما و ميهن عاشق صلح و صفاست بچه ها اين پرچم خيلي قشنگ پرچم سبز و سفيد و سرخ رنگ هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ خار چشم دشمنان چشم تنگ افتخار ما به آن بي انتهاست بچه ها اين خانه ي اجدادي است گشته ويران، تشنه ي آبادي است خسته از شلاق استبدادي است مرحم دردش کمي آزادي است آزادي است بچه ها اين کار فرداي شماست اين کار فرداي شماست + نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387 9:15 بعد از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 2:13 بعد از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي ميکردند:شادي"غم"غرور"عشق و... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير اب خواهد رفت .همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق ميخواست تا اخرين لحظه بماند چون او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير اب فرو ميرفت عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک ميکردکمک خواست وبه او گفت: ايا ميتوانم با تو همسفرشوم؟ ثروت گفت نه من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست وديگر جايي براي تو وجود ندارد. پس عشق از غرور که با کرجي زيبا راهي مکان امني بود کمک خواست. غرور گفت :نه نميتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده وقايق زيباي من را کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود پس عشق به او گفت:اجازه بده تا من با تو بيايم . غم با صداي حزن الود گفت: اه عشق من خيلي ناراحتم واحتياج دارم تا تنها باشم. عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد اما او ان قدر غرق شادي وهيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. اب هر لحظه بالا و بالا تر مي امد وعشق ديگر نا اميد شده بود که ناگهان صداي سالخورده اي گفت:بيا عشق من تورا خواهم برد . عشق ان قدر خوشحال شده بود که فراموش کرد نام پير مرد را بپرسد وسريع خود را داخل قايق انداخت وجزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند پير مردبه راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسئله اي روي شنهاي ساحل بود رفت واز او پرسيد ان که بود؟ علم پاسخ داد زمان. عشق با تعجب گفت:زمان! اما چرا او به من کمک کرد ؟ علم لبخند خردمندانه اي زد و گفت: زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است. + نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 1:56 بعد از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
اميد کردم + نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386 11:27 قبل از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
سلام اميدوارم که خوب باشيد شرمنده که چند وقت بود آپ نکرده بودم آخه آقا مهدي که بي خياله ولي امروز اومدم آپ کنم. اميدوارم خوشتون بياد ممنون. باي + نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386 2:8 بعد از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
وقتی کودک بودم دلم می خواست دنیا را عوض كنم ؛ بزرگتر که شدم گفتم: دنيا بزرگ است ،کشورم را تغيير می دهم ؛ در نوجوانی گفتم: کشور خيلی بزرگ است،بهتر است شهرم را دگرگون سازم ؛ جوان که شدم گفتم:شهرهم خيلی بزرگ است،محله خود را تغيير می دهم ؛ به ميانسالی که رسيدم گفتم:از خانواده ام شروع می کنم ؛ در اين لحظه آخر عمر می بينم که بايد از خودم شروع کنم ؛ اگرتغيير را از خودم شروع کرده بودم ،خانواده ام ،محله ام ،شهرم ،کشورم ، و جهان را [به قدر توانم] تغيير می دادم... + نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386 4:16 بعد از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم ؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد ان دو با هم به کنار ساحل رفتند وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در اورد دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت . از ان روز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری اراسته نمایان می شود....
+ نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386 11:3 قبل از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
بوديم و کس قدر ندانست که بوديم باشد که نباشيم و بدانند بوديم + نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386 11:2 قبل از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 7:47 بعد از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
سلام
اين وبلاگ را تقديم به کساني مي کنيم که دوستار تفريح و زندگي سالم هستند. به اميد آن که اينترنت را براي اعمالي که دور از انسانيت است نخواهيم. + نوشته شده در جمعه 11 اسفند1385 1:25 بعد از ظهر توسط چيزي در اعماق قلب تو |
|
| ||||||||